|
|
|
|
|
با اينكه اصلا تو را شايسته شنيدن حرفهايم نميدانم من روزها و ثانيه ها را بدون تو و فكرت گذراندم. بدون داشتن تو هم زندگي وزمان شيرين و گذشتني است. و خيال من اشتباه بود كه فكر ميكردم همه چيز متوقف خواهد شد. و اينطورنبود. ميخواستم همه لحظه هايم را با توتقسيم كنم اما تو چيز ديگري ميخواستي. و نه من براي تو و نه توبراي من آمده بوديم................... |
||
|
|
|
|
|
نميدونم دوباره فرصتي هست؟ يا نه ؟.
دوباره فرصتي براي باهم بودن. فرصتي براي خنديدن وگريه كردن . فرصتي براي همه لحظه ها و روزها ي خوب وبدي كه گذشت. ارزش تكرار لحظه هاي خاطرات به اندازه فرصت زندگي براي يك نوزاد وبه قيمت نجات يك اعدامي است. كاش براي گذشت زمان هم بشر كشفي داشت . كاش ميشد روزها رو تو لحظات خوب و نابش فيكس كرد.
كاش غير اين دنيا دنياي ديگري بود.جايي براي همه آدم هاي خوب عاشق. دنيايي پر از حقيقت و صراقت.................. جايي كه مهلتي براي آدمهاي بد سرشت و دروغگونبود. كاش خدا به ما به جاي 2 تا چشم 1 دل يك چشم و دودل ميداد تا......................... ميتونستي خوب وبد روازهم جدا كني. تا نميزاشتي بدي وخوبي يه جا خونه كنن.
يك چشم ميدادي تا همه رو با يك چشم ميديدي يه چشم باز باز................ كاش هيچ لحظه دلتنگي اي تكرار نمي شد. اعتماد بي اعتبار نمي شد. |
||
|
|
|
|
|
از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدای قادر بی همتا عشقی به من ده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من ده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو راضی مشو که بنده ناچیزت عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو سیل سرشکش را دریای جام باده فرو بارد. |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
سر آ غاز عشق ........ كسي مي ايد تا آيينه ها را به تبسم وا دارد ومرهمي بر زخم شقايق ها بگذارد. كسي مي ايد تا آ واز مهتاب را به گوش همه فرشتگان برساند.كسي مي ايد تا كاسه هاي نياز ما را از الطاف و مهرباني هاي خويش سرشار كند. اي سوار مشرقي ..... اي مولاي عشق وايمان... توسن كلام را به نام تو زين مي كنم . اسب باد پاي پويه هاي دلم را به سمت آمدن تو مي رانم و مي دانم كه در يك روز دوست داشتني نگاه نافذ تو همه جا را سر سبز خواهد كرد. ميدانم كه مي ايي و دست نوازش بر سر بشر ميكشي . اي مولا سر انگشتان شفا بخش تو سبزينه سراسر دنياست.هر گاه نيم نگاهي به سوي ما روانه كني .روان ما در گلزار طلوع وتجلي از همه پژمردگي ها رهايي مي يابد |
||
|
|
|
|
|
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه . سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست |
||