تبليغاتX
شهر فرنگ
شهر فرنگ

و خداوند زمين رادر 7 روز آفريد............

در روز اول خورشيد را آفريد..

روز دوم درياها را آفريد..

روز سوم صداها را آفريد..

روز چهارم گياهان را آفريد ..

روز پنجم حيوانات را آفريد..

روز ششم انسان را آفريد..

و در روز هفتم به اين فكر كرد كه چه چيز را نيافريده و تو را براي من آفريد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

باز دلتنگم.............

دلتنگ كسي كه بارها به ياد او قلبم تپيدن را آغاز كرده است .

كسي كه بارها صداي گريستنم را شنيده است كسي كه همين نزديكي ها بوده است

بارها در حضور سبزش توبه كردم و باز توبه ام را به دست غبار آلود روزگار سپردهام

اما باز هم عاشقم

عاشق پروردگار مهرباني ها !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

                 

                                    

 

 

مهدی جان سکوت غمباری مرا گرفته آه میکشم و میخواهم با تو سخنی بگویم

ولی نمی توانم بغض گلویم رافشرده است

آقا جان حرفهایم را بشنو و بگو کدامین روز می آیی ؟

چرا ساعتها و ثانیه ها طو لانی شده اند؟

لبهایم عطش تشنگی زلال وجودت را دارند .

مرا در لحظه های انتظار تنها نگذار بیا ...

بیا و سایه سبزت را بر سرم بگستران.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

از تنگنای محبس تاریکی

 از منجلاب تیره این دنیا

 بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 عشقی به من ده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت  تو

یاری به من ده که در او بینم یک گوشه از صفای سرشت تو

راضی مشو که بنده ناچیزت

 عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو سیل سرشکش را دریای جام باده فرو بارد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

ساعت بمان نرو دیگر زمان زیادی نمانده است

باید کمی ستاره ببینم در آسمان

باید نهال خنده بکارم به روی لب تا انتهای خط راهی نمانده است.

تیک تاک عمر آه ای دقیقه های عجول وفراری ام

رخصت نمیدهید؟

بر من چه کارهای زیادی که مانده است.

زین خیل آرزوهای فراوان دور دست

ناگه چه زود دیر میشود.

آخر کجا شدند ایوان و چای وحوض وآن کودکی پر از خاطرات سبز از دست رفته اند

باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض

باید دو باره بیابم نشان عشق .

گویی سالهاست من با کسی که نه  با خودم قهر بودم.اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر در انتظار چه؟؟

خود نیز مانده ام.بی پرده بگویم با تو عزیز دل

گویی کسی شبانه کودکی ام را ربوده است

.آه

ای خدا از دفتر حیاتی عمر من چند صفحه باقی است

باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

زير باران نشسته ام.بالاي سرم ستاره است وفرشته.

باد مي ايد وتو را روي گلبرگها ميريزد.

زندگي تند وشتابناك همراه رود كوچكي كه روبرويم است ميگذرد.

خاطرات با تو بودن را چه شيرين وچه تلخ دوست دارم.

.زندگي ميرود وخاطره ها ميماند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

سر آ غاز عشق ........

كسي مي ايد تا آيينه ها را به تبسم وا دارد ومرهمي بر زخم شقايق ها بگذارد.

كسي مي ايد تا آ واز مهتاب را به گوش همه فرشتگان برساند.كسي مي ايد تا كاسه هاي نياز ما را

از الطاف و مهرباني هاي خويش سرشار كند.

 

اي سوار مشرقي .....

اي مولاي عشق وايمان...

توسن كلام را به نام تو زين مي كنم . اسب باد پاي پويه هاي دلم را به سمت آمدن تو مي رانم و مي دانم كه

 

در يك روز دوست داشتني  نگاه نافذ تو همه جا را سر سبز خواهد كرد.

ميدانم كه مي ايي و دست نوازش بر سر بشر ميكشي .

اي مولا سر انگشتان شفا بخش تو سبزينه سراسر دنياست.هر گاه نيم نگاهي به سوي ما روانه كني .روان ما در گلزار طلوع وتجلي از همه پژمردگي ها رهايي مي يابد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  | 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

 كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو

 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست

شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست

 بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم

اي دوست

خانه دوستي ما اينجاست تا كه

. سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صبا  |